تبلیغات
 رویای خیس - شعر عاشقانه

شعر عاشقانه

شب آخر



سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود

در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود






میرم یه جای بی نشون.....




یه روزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون

یه جا که پیدام نکنی بشی واسم بلای جون

تو میدونی دستای تو سرد بدون دست من

باید که از اینجا برم تا نبینی شکست من

چشمای تو مونده به در با تنهاییت سر میکنی

گاهی به یاد خنده هام گونه هاتو تر میکنی

باید برم اینجا وفا نداره

خاطره هام حتی واسم دیگه صفا نداره

باید برم تنها بشی ابر چشات بباره

فکر نکنم که اون دلت بی من دووم بیاره

من که دیگه حوصله گذشته هامم ندارم

تو این شبا ک بی کَسَم بازم تورو کم ندارم





خسته شدم




از شبو ستاره هاش از اسمونو گریه هاش

از شهر تو با ادماش خسته شدم

از بی صدا شکستنام از بی هوا دلبستا

از ارزو و خواستنام خسته شدم

از این سکوت تو عشق دروغ تو

قلب شلوغ تو خسته شدم

از این ندیدنا از این بریدنا

طعنه شنیدینا خسته شدم

از اینکه چشمامو ببندمو برم

بگم مقصرم خسته شدم

از این غرورو تو اشکای شوم تو

دستای دور تو خسته شدم




طبقه بندی: شعر عاشقانه،

تاریخ : 1394/03/19 | 22:19 | نویسنده : فاضل زینلی | نظرات

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ